تبليغاتX
مهاجرت به کانادا

پیگیری مراحل مدیکال
تاريخ: پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت :12:46

همانطور که گفتم وقت گرفته بودیم برای معاینات پزشکی پیش دکتر واحد. خانم منشی پشت تلفن گفتند اگر سر ساعت ۹.۱۵ صبح پنجشنبه اینجا نباشید وقت به بعدی داده میشود و خیلی تاکید داشتند. خب ما هم زودتر مرخصی گرفتم و با سام رفتیم. متاسفانه دکتر ساعت ۱۰ تشریف آوردند و اول مریضهای قبلی رو ویزیت کردند چون متخصص نوزدان هستند. آخرش نوبت ما شد. استرس شدیدی توی این مدتی که در مطب دکتر بودم بر من وارد شده بود . خلاصه معاینات سام را انجام داد مشکلی نداشت و معاینات من شروع شد بعد  از کلی سوال پرسیدن معاینه چشم بخوبی انجام شد. فشار خون و شنیدن ضربان قلب و معاینات شکم وای که فشار خونم حسابی بالا رفته بود. دوبار گرفت گفت خانم فشارتون همیشه بالا است گفتم آقای دکتر کلی ارباب رجوع در محل کارم منتظرم هستند استرس آنجا را دارم استرس آمدن اینجا و معاینات هم دارم نمی دانم شاید به این خاطر است . خلاصه گفت شنبه مجددا بیایم فشار را کنترل کند. همه موارد نرمال بود جز همین فشار خون. گفتند بروید آزمایشگاه رازی با اینکه ناشتا بودیم اما اینقدر استرس گرفتیم حالا که شده ساعت ۱۱ و ممکنه آزمایشگاه هم خونگیری نکند ترجیح دادیم برویم رادیولژی دکتر دستغیب ساختمان ارسلان که مورد تائید نمی دانم دکتر است یا سفارت کانادا؟ خلاصه آنجا هم یک ساعت و نیم معطل شدیم تا متخصص رادیولژیست تشریف بیاورند عکس قفسه سینه را ببینند و گزارش را بنویسند و فرم مربوطه را مهر نمایند و کلی هم امضا در مطب دکتر واحد از ما روی فرمها گرفتند. الحمدالله بعد از یک ساعت و ربع رادیولژی را تحویل گرفتیم و شکر خدا همه چیز نرمال بود. ضمنا اینجا هم نفری ۲۰ هزار تومان برای یک عکس ساده گرفتند. از قرار معلوم شنبه هم می رویم آزمایش خون خانم منشی گفتند نفری بین ۳۵ تا ۴۵ هزار تومان با شما در آزمایشگاه باشد دو روز بعدش هم جواب میدهد برای ما بیاورید. البته شکر خدا خانم منشی خیلی خوش اخلاق بود (منم باشم از صبح اینچنین از مردم برای یک معاینه معمولی نفری ۱۰۰ هزار تومان پول بگیرم خوش اخلاق میشوم ) فرمودند " هفته دیگر کلیه مدارک و عکس رادیولژزی و جواب آزمایش که آوردید جیب شما را به مبلغ نفری ۳۰ هزار تومان برای پست کردن مدارک خالی می کنیم" (این عین جمله خانم منشی بود). خلاصه از اول هم از اداره زنگ می زدند ارباب رجوع دارم و مجبور شدم با همه خستگی به اداره برگردم . البته سام در ماشین قبل از رسیدن به اداره فشار خونم را گرفت نرمال بود. اینم از شانس بد من بود که اضطراب و استرس باعث شد اینقدر فشارم بالا برود.  آخه اینقدر دکتر با دقت معاینه میکرد  و بر عکس دوستان که در وبلاگها می گفتند خیلی راحت می گیرند ایشان دنبال بیماری می گشت و خیلی دقیق بود همین باعث استرس بیشتر من شده بود. خدا کریمه شنبه برویم ببینم فشارم درست شده یا نه؟

نوشته شده توسط فریبا | موضوع: پروسه مهاجرت | لينک ثابت |
مجالس عزا و عروسی
تاريخ: سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت :9:34

راستش هدف از نوشتن این مطلب این بود که سوالاتم پاسخ داده شود. هر روز که اداره میام متاسفانه آگهی ختم یکی از اشنایان همکاران را در تابلو می بینم و بعدش هم کارت دعوت به مراسم ختم . یکی پدر یا مادر ، خواهر یا برادر، فرزند و همینطور میرود تا افراد و آشنایان دورتر. خلاصه اگر بخواهی فرقی نگذاری که هر روز هفته بعد از ۸ ساعت کاری خسته کننده و کسل کننده باید بروی مجلس ختم و بعدازظهر هم بدون هیچ کاری برای خودت اینچنین بگذرد. من که سعی میکنم تا آنجا که بتوانم و وقت داشته باشم به مراسم ختم کارکنان سطح پایین از نظر پست و شغل بروم مثل خدماتی ها و... که کمتر به سراغ این افراد میروند. هر وقت هم یکی از آشنایان رئیس روسا فوت میکند وای از این همکاران که همه زندگیشان میشود مراسم تشیع و ختم . حتی شهرستان هم که باشد میروند. نمی دانم چرا؟ چرا پست اینقدر برای مردم مهم است؟ چرا برای چاخان و...وقتی هم میروند مثلا اگر زن باشد به خانواده میگویند من فلانی همکار آقای فلانی هستم و اگر مرد باشد و بین مردان ناشناس همچنین . خلاصه خود را هم معرفی میکنند تا از قافله عقب نمانند. من یکی نه حاضرم در تشیع جنازه اقوام مسئولین اداره شرکت کنم نه در ختم . نه به خاطر آن مرحوم یا مرحومه که خداوند بیامرزدشان. بلکه بخاطر اینکه می بینم همکاران وقتی ختم یکی از اشنایان پست های پایین هست هزار و یک بهانه برای شرکت نکردن می آورند اما برای رئیس روسا همه زندگیشان را تعطیل می کنند که اخلاق خوبی نیست. خلاصه در هفته گذشته چند مورد ختم داشتیم . یکی از آنها که متاسفانه یکی از روسا بود پدرش در حادثه تصادف اتوبوس حرم امام رضا ع درگذشته بود بعد از دو تا ختم که رفته بودم این یکی هم توی روزنامه ها زده شده بود هم اطلاعیه در تابلو اعلانات هم کارت دعوت و خلاصه به چند طریق دعوت کرده بود  بدور از اینکه پدر یکی از معاونین اداره هست با همه کمی وقتی که داشتم میخواستم بخاطر زوار امام رضا ع بوده بروم که سام مطلبی گفت و برایم جالب بود.

" میگم چرا مردم ایران وقتی عروسی میگیرند بسیاری از فامیلهای دور هم دعوت نمی کنند و حتی طلبکار هم هستند اما به محض اینکه فردی فوت میکند با هزار و یک وسیله خبرش را میدهند و دعوت می کنند و به تعداد زیاد شرکت کنندگان در تشیع جنازه مباهات میکنند که پرفامیل هستند ؟ چرا همین فامیلها که اگر در مراسم تشیع و ختم شرکت نکنند مغضوب می شوند اما در شادی هایشان دیگران را شریک نمی کنند تازه وقتی هم میروی مراسم ختم می گویند انشا الله در شادی شما شرکت کنیم و از همان جا خودشون را دعوت می کنند.؟ برنامه تو که در اداره هستی همش شده مراسم ختم وقتی هم برمیگردی افسرده از گریه ها و ناراحتی ها هستی حالا اگر خودت میخواهی بروی من مشکلی ندارم برو اما قدری هم به فکر روحیه خودت باش"

به حرفهاش که فکر کردم دیدم راست می گوید. من باید خیلی از روزها را با خستگی از اداره که معمولا ختمها همزمان با تعطیلی اداره میباشد بروم مراسم و خسته تر و افسرده برگردم خانه. سهم خانواده من چیست از زندگی با من؟ واقعا چرا ما مردم برای شادیهایمان کسی را دعوت نمی کنیم و توقع داریم در همه مراسم های عزاداری آنها شرکت کنیم؟ چرا این فرهنگ بنظر من اشتباه در بین ما ایرانی ها رواج دارد؟ چرا ما مرده پرستیم؟ حتی در بین اقوام هستند اشخاصی که شاید سالها با هم رفت و آمد ندارند طرف مریض هم میشود به دیدنش نمی آیند قدر یکدیگر را تا زنده هست نمی دانند، صله ارحام را بجا نمی آورند، گاها فرزندانشان یکدیگر را نمی شناسند اگر هم سوال شود چرا رفت و آمد نمی کنید می گویند گرفتاری نمی گذارد همه گرفتارند. واقعا چرا وقتی یکی از طرفین فوت میشود برای تشیع جنازه و مراسم ختم سه روزه و هفتم و سیم و چهلم و.....وقت شرکت کردن داریم اما وقتی زنده هست وقت دید و بازدید نداریم. نظر شما چیست؟

پ . ن۱. الان که این پست را نوشتم مدارک مدیکال دستم رسید یک سری فرم عکس دار (عکس سام وخودم ) با مشخصات شناسنامه ای ممهور به مهر اداره مهاجرت سفارت کانادا در ورشو که گفته از تاریخ نامه ۹۰ روز وقت داریم که نتیجه مدیکال به سفارت برسد و الا پرونده بسته میشود بازم خدا را شکر که ۱۶ اکتبر رسیده دست خانم وکیل  امروز سوم نوامبر دست ما رسید راستی نام دکتر هم " دکتر محمود واحد در ساختمان دژبد حد فاصل خیابان ذوالانوار و سی متری سینما سعدی نوشته با اجازه شما زنگ زدم برای تعیین وقت منشی محترم فرمودند صبح پنج شنبه ناشتا با دو قطعه عکس و کپی فرمها و نفری ۱۰۰ هزار تومان ناقابل ویزیت (دو نفرمان ۲۰۰ هزار تومان) بیاورید و سر ساعت ۹.۳۰ دقیقه هم اینجا باشید البته نام دکتر در  وبلاگها اشتباها نوشته شده بود دکتر محمود وحید قابل توجه متقاضیان مهاجرت شیرازی "

پ. ن ۲. مطلب قسمت توضیحات و همچنین عکس وبلاگ هم با توجه به موضوع اصلی وبلاگ بنا به پیشنهاد یکی از خوانندگان عزیز عوض کردم .

نوشته شده توسط فریبا | موضوع: پروسه مهاجرت | لينک ثابت |
از خواندن مطلب تنم لرزید و اشکم جاری
تاريخ: دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت :11:12

 

لطفا روی لینک زیر کلیک کنید 

 

18+ (خاطره سفر به آلمان)

 

 

 

 

نوشته شده توسط فریبا | موضوع: پروسه مهاجرت | لينک ثابت |
سهیلا بی پناه ترین زن ایرانی اعدام شد
تاريخ: شنبه نهم آبان 1388 ساعت :9:41

حتما همه ماجرای سهیلا قدیری را می دانند. زنی که دو سال پیش فرزند ۵ روزه خود را کشت تا چون خود آواره و بی پناه در زمستانهای سرد و برفی خیابانها طعم تلخ سرما و گرسنگی را نکشد. او خود را معرفی کرد و گفت حال که فرزندم آرام گرفته مرا اعدام کنید تا از این زندگی نکبت بار آزاد شوم. زندگی که نه لقمه نانی دارم که خود را سیر کنم و نه لباسی که خود را بپوشانم و نه سرپناهی که شبها آرام در آنجا بخوابم. ناراحت نیستم که پاره تنم را کشتم چون او را از زجر این دنیا و مردم این دنیا آزاد کردم حال آمده ام خودم را در اعدام کنید تا اگر جایی برای این مردم مسرف و کسانی که به بهانه تولد آقا امام رضا و شهادت مولا امام حسین این همه ریخت و پاش می کنند و برای یک عروسی میلیونها تومان خرج میکنند یا کسانی که سالی چند بار زیارت امام رضا و کربلا و مکه و مدینه میروند و ابا دارند از بذل یکی از زیارتها به امثال من تنگ کرده باشم و اگر یک لقمه از سهم آنان به من میرسد دیگر نرسد.

مانند سهیلا در این جامعه کم نیستند که مورد ظلم بی عدالتی قرار گرفتند. شهلا جاهد هم یکی دیگر از این زنان بی پناهی است که  مورد ظلم مردی قرار گرفته و اینک بجای مجازات مردی که دختر ۱۵ ساله ای را ۱۵ سال با داشتن همسری مومن و فداکار و دو فرزند به عقد موقت خود در آورده و او را به فنا و نابودی کشیده و مسبب مرگ همسر خود و بی مادری فرزندانش شده شهلا را به جرم عشق باید اعدام کنند. کاش مسئولین ما بجای ریخت و پاش و بذل و بخشش درآمدهای این مملکت به فکر مردم فقیر خودمان بودند و شجاعانه میپذیرفتند که از خط فقر پایین تر هم در این مملکت وجود دارد که باید در خط مرگ قرارشان دهیم. کاش به این مثل قدیمی می اندیشیدند که آبی که به خانه رواست به مسجد حرام است. کاش به حدیثی از پیامبر مهر و عطوفت فکر میکردند که لا معاش لا معاد . کاش همین دو روز گذشته را بررسی میکردند که نهادها و ادارات دولتی به بهانه جشن میلاد حضرت رضا ع میلیاردها تومان ریخت و پاش کردند

متن زیر را خانم فرزانه روستایی روزنامه نگار و آسیب شناس اجتماعی در روزنامه خبر جنوب مورخ شنبه ۸۸/۸/۹ چاپ شده بود می آورم شاید وجدانی بیدار شود.

اواخر مهرماه سهیلا ، تنهاترین و بی پناه ترین ایرانی که زندان های کشور تاکنون به خود دیده اعدام شد. نه کسی را داشت که برای اعدام نشدنش به دادستان التماس کند و نه حتی بیرون در زندان اوین کسی منتظر بود تا انجام اعدام را به اطلاعش برسانند . کسی بدن بی جان او را تحویل نمی گیرد و هیچ ختمی به خاطر او برگزار نمیشود. از همه درآمدهای نفتی کشور فقط چند متر طناب نصیب گردن او شد و از ۷۰ میلیون جمعیت ایران تنها کسی که به او محبت کرد، سربازی بود که دلش آمد صندلی را از زیر پای سهیلا بکشد و به ۱۶ سال بی پناهی و فقر و آوارگی او پایان دهد و او را روانه آن دنیا کرد که مامن زجرکشیدگان و بی پناهان و راه به جایی نبردگان است.

سهیلا ۱۶ سال پیش از خانواده ای که هیچ سرمایه مادی و فرهنگی نداشت تا خوب و بد را به او بیاموزد ، فرار کرد و میهمان پارک های میدان تجریش تهران شد . حال اویک دختر شهرستانی یا دهاتی با لهجه کردی و لباس هایی بود که به سادگی میشد دریافت به شمال تهران تعلق ندارد و از اینجا بود که میهمان ثابت گرسنگی و سرمای زمستان و گرمای تابستان  و نگاه کثیف و هرزه رهگذران شد. پس از سالها آوارگی در حالی که فرزند ناخواسته ای را حمل میکرد، از سوی پلیس دستگیر شد و برای اولین بار در زیر سقف بازداشتگاه احساس خانه و مامن را تجربه کرد.

به گفته خودش کودک پنج روزه اش را کشت چون تحمل سختی و گرسنگی و آوارگی کشیدن فرزند دلبندش را نداشت . وقتی وکیل در جلسه دادگاه از او میخواهد که بگوید" دچار جنون شده بودم، فرزندم را کشتم" زیر بار نرفت و باز تاکید کرد : من عاشق کودکم بودم زیرا به غیر از او کسی را نداشتم ولی نمی خواستم فرزند یک مرد معتاد و یک زن ولگرد بی پناه به روزگار من دچار شود. منطق زن فقیری که .........ادامه مطلب را بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فریبا | موضوع: اجتماعي | لينک ثابت |
يا ضامن آهو مددي
تاريخ: پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت :9:23

ميلاد اسوه آزادگي و مهرباني و گذشت ضامن آهو مبارك باد

امشب ماه رنگ دیگری دارد، ستارگان به حد اعلای درخشندگی میرسند، امشب آسمان نورانی است عطر خوش بوی بهشتی سراسر گیتی را فرا میگیرد. امشب شب عشق است شب تجلی نور خدا روی زمین است. امشب ملائک بر روی زمین مستقر میشوند تا با خاکیان جشن بگیرند. مدینه رنگ و بوی دیگری دارد. چهره نجمه خاتون (تَکتُم بانو)  نورانی است همه جمع اند خانه موسی ابن جعفر چراغانی است . امشب شب تجلی خوبیهاست مهر است کرامت است محبت است و انسانیت. امشب همه در این جشن و پایکوبی شریکند. امشب مشهدالرضا غوغا است. هشتمین امام در هشتمین روز از هشتمین ماه از هشتاد و هشتمین سال شمسی و جمعه عشق متولد میشود. امشب رضا به حکم قضای الهی پا بر زمین خاکی می گذارد تا عشق و عاطفه و محبت و کرامت متولد شود. امشب امام آزادگان متولد میشود. امشب تولد امامی است که شهد شهادت را نوشید تا جام می حکومت او را مست نکند . امشب فرزند زندانی ۷ ساله عشق پا به جهان گذاشت تا دگر بار نور خدا را به مردم ارزانی دارد. فردا همه شادیم همه سرخوشیم همه مستیم از می عشق رضا . فردا جمعه زیبای مهدی عزیز است. باید همه به دست بوسی مادرش نجمه خاتون برویم و عرض ادب کنیم و تبریک بگوئیم. باید به خدمت پدر بزرگوارش موسی ابن جعفر برویم و خبر خوش تولد فرزندش را بدهیم و مشتلق بگیریم. بیائیم امشب دست به دعا برداریم و به حق پدر زندانی این بزرگوار و به حق روزهایی که حضرت موسی ابن جعفر در بند هارون الرشید بود دعا کنیم که عزیزانمان عرب سرخی - تاج زاده - رمضان زاده - ابطحی - طباطبایی - صفایی فراهانی - نبوی - شریعتی -عطریانفر -  زيدآبادي - ژيلا بني يعقوب -  مهندس كاظمي - محمد قوچانی - هنگامه شهیدی - بهمن احمدی امویی و تمام كساني كه در راه آزادي و انسانيت در زندان بسر مي برند ،امام رضا ضامن آهو اسوه بخشش و مهرباني را واسطه قرار دهيم كه اين عزيزان در اسارت ظلم و جور به نزد خانواده هايشان برگردند و مردم مسلمان ايران طعم خوش آزادي را بچشند. دعا كنيم قبل از عيد ولايت عيد غدير اين عزيزانمان در آغوش خانواده هايشان باشند تا همه با هم شاد باشيم و شادي كنيم بيائيم خداوند را به بنده عزيزش آقا و مولايمان امام رضا قسم دهيم كه زمينه آزادي عزيزان اين ملت كه تنها براي دفاع از اسلام و مردم و آزادي و استقرار حق بر باطل و دفاع از آرمانهاي امام راحلمان به اسارت رفته اند را فراهم نمايد.

 

نوشته شده توسط فریبا | موضوع: مذهبي | لينک ثابت |
و ایران سبز google street
تاريخ: چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت :9:7

صبح همه دوستان عزیز بخیر و خوشی . بعد از مدتها که هر شب با استرس می خوابیدم و ماهها بود خواب راحتی نداشتم دیشب الحمد الله خوب خوابیدم و خوابهای خوشایندی در زمینه کار هم دیدم.  خلاصه امروز هم سرحال به کار مشغول شدم و با اینکه میدانم چه روز شلوغ پرکاری خواهم داشت عین خیالم نیست. همیشه دلم میخواهد با روی خوش با ارباب رجوع روبرو شوم گرچه در اوج ناراحتی هم سعی میکنم ناراحتی خودم را به دیگران انتقال ندهم . معمولا ناراحتی ویروسی بسیار مسری دارد که خیلی زود انتقال پیدا میکند. دیشب ساعتها نشستم پای کامپیوتر و چون خانه ما شده بیمارستان و چند نفر بستری داشتیم( خواهرم - شوهر خواهرم - همسرم - دختر خواهرم) همگی آنفلونزا گرفته بودند(نترسید از نوع خوکی شکر خدا نبود) وضعیت خواهرم از بقیه بدتر بود و سام در عین حالی که خودش مریض بود مجبور شد به مداوای آنها بپردازد. به خواهرم سرم وصل کرد و آمپولهای مورد لزوم را در سرم ریخت و به شوهرخواهرم و دخترش هم آمپولهای لازم را تزریق کرد . جالب است حاضر نشد خودش آمپول بزند. اینم از لطف آقایون پزشک است  خلاصه چون همه در این حال و وضع بودند منم خودم را مشغول کامپیوتر کردم و در google street شروع به چرخیدن کردم. اکثر خیابانهای ونکور و شهرهای اطراف ، تورنتو را دیدم . یادی هم از سفرهای گذشته کردم و سری به فرانسه زدم و شهر و خانه ای که اقامت داشتم را دوباره دیدم و کلی خاطره برایم تازه شد. بعدش هم رفتم سراغ ایتالیا و شهر میلان یادش بخیر چه روزهایی بود. در کشورهای آسیایی هم که گوگل استریت کار نمی کرد که برایم کمی عجیب بود مثل کره ژاپن مالزی خلاصه با همه پیشرفتی که داشتند این مکانات را نداشتند. از قرار معلوم فیلم برداری ها مربوط به همان روز است دو شهر ونکور و تورنتو را با هم مقایسه کردم. در این فصل ونکور عین بهار سرسبز و زیبا بود وای از طبیعت زیبایش و خیابانهای عریض و طویل و خلوت آن اما تورنتو طبیعتی زمستانی داشت و درخت ها همه برگهایشان خشک شده و خلوت بودند. با اینکه آنجا هم بزرگ و زیبا بود اما به زیبایی ونکور نمی رسید. خانه های ویلایی شیکی که در هر دو شهر بود صحنه های فیلم های پزشک دهکده و یا خانه کوچک و بچه های جزیره به خاطر آدمی می اورد. کلی ذوق کردم خدایا یعنی میشه مردم ما هم روزی چون این مردم در این آرامش و زیبایی زندگی کنند. ؟ یعنی میشود اینقدر در مملکت ما آزادی که حق هر انسانی است داده شود و بجای اینکه دولتمردان ما وقتشان را برای بگیر و ببند مردم بی گناه و عزیزانمان و در زندان انداختن انها سپری کنند به فکر ساختن مملکت و فراهم کردن آسایش برای مردم باشند. آیا میشود این همه سرمایه این مملکت که از کشور خارج میشود و بخاطر مسائل سیاسی (نه از سر دلسوزی و مسلمانی) خرج دیگر کشورهایی که هیچ نفعی هم برای ما ندارند و اکثرا هم دشمن ما هستند خرج همین مردم نجیب و کم توقع ایران میشد و کشوری که این همه ثروت دارد  مردم این مرز و بوم هم در آسایش و آرامش و خوشی زندگی کنند. بخدا قسم میشود اگر بخواهند میشود. چون ما کشوری ثروتمند هستیم اما ثروت کشورمان خرج جاهای دیگر میشود و الا روزگاری ایران بهشتی برین بوده که به این روز و حال در آمده است . به امید پیروزی و بهروزی مردم ایران سبز.

نوشته شده توسط فریبا | موضوع: پروسه مهاجرت | لينک ثابت |