تبليغاتX
مهاجرت به کانادا

مسافرت به مالزی
تاريخ: سه شنبه دهم آذر 1388 ساعت :10:32

سعی کردیم با برنامه ریزی سالی یک بار سفر کنیم چون سفر هم تجربه است و هم روحیه و جسم آدمی را طروات و شادابی می بخشد. سالهای قبل به شهرهای ایران سفر کردیم و دو بار هم به کیش. نظرمان این بود که هر چه خرج می کنیم در مملکت خودمان خرج شود و یک خانواده هم پول را به خارج انتقال ندهد یک خانواده است. تا در یکی از سفرها به موردی برخوردیم که دیدیم ای دل غافل، مایی که عرق ملی میگوید پولت را در همین مملکت خرج کن سعی کردیم به خارج سفر نکنیم اما مسئولین هتل ها و....و بخصوص مسئولین خودمان در رده های مختلف مملکتی سفر به غرب و آسیای شرق را به سفر در کشور ترجیح میدهند و پولی که ما در این مملکت بابت گردشگری و استفاده از هتل ها هزینه می کنیم توسط روسای محترم هتل ها در سفرهای خارجی خرج و یا سرمایه گذاری میشود. یعنی با واسطه همان پول ما به خارج انتقال داده میشود صلاح را بر این دیدم مگر خودمان بلد نیستیم برویم و سفری به آن سوی آبها داشته باشیم. خلاصه تصمیم بر این شد که به مالزی که کشوری مسلمان است و از نظر فرهنگی به ما نزدیکتر سفر کنیم چون در سفر حج با مردم این کشور آشنایی پیدا کرده بودم و خیلی رفتار و روابطشان به دلم نشسته بود. شاید باورتان نشود همان پولی که باید در یک سفر یک هفته ای در ایران با هواپیماهای توپولوف و خطر سقوط و هتل های پنج ستاره در حد دو ستاره خارج از کشور و رفتارهای ناشایست در هتل ها و.... روبرو شوی میشود خرج یک سفر یک هفته ای به مالزی در بهترین هتل پنج ستاره واقعی . جای همگی سبز با هواپیمای گلف ایر از شیراز به بحرین سفر کردیم و بعد از دو ساعت در فرودگاه بحرین ماندن شروع پرواز به  کوالالامپور. نکته قابل توجه ای که در این سفر دیدم خانمهای ایرانی بودند که به محض ورود به فرودگاه بحرین یکی یکی به دستشویی رفته و برگشتن به قول کارتون دوران کودکیمان (باربا پاپا عوض میشود) با شکل و شمایلی جدید برمی گشتند افسوس خوردم چرا باید در مملکت خودمان اینقدر آزادی نباشد چرا اختیار انتخاب نداشته باشند که حال در یک کشور عربی و مسلمان جلو چشم همه اینکار را انجام دهند؟ مایه تاسف بود نمی توانم به کار این خانمها خرده بگیرم چون اعتقادی به مسئله حجاب ندارند. جالبتر اینکه با من به چشم دیگری نگاه میکردند  و چون محجبه بودم گویا دشمن دیرینه این عزیزان بودم و در یک سفر هم نمی توانستم این را ثابت کنم که بابا ما از نظر اعتقادی با هم اختلاف سلیقه داریم و الا هیچ دشمنی بین ما وجود ندارد. پرواز هفت  ساعته بین منامه کوالالامپور را اصلا نفهمیدیم چگونه گذشت گویا در خانه مان نشسته ایم و تلویزیون نگاه می کنیم(منیتور جلو که هر چه فیلم میخواستی میتوانستی ببینی) منظور امنیت پرواز بود و کوچکترین تکانی هواپیما نمیخورد برعکس توپولوف که هر آن منتظری اعلام کنند الان سقوط می کنیم و جان به لب میشوی تا به مقصد برسی. قدم به فرودگاه کوالالامپور گذاشتیم و برخورد انسانی را حس کردیم. پرسنل انجا با لبخند و خوش آمدگویی با ما رفتار میکردند. چیزی که کمتر در ایران دیدیم. پرسنل زن با حجاب و بی حجاب دوستانه کنار هم کار میکردند. کارمندان مرد چهارچشمی به زنان بی حجاب توجه نمی کردند. یک چیز کاملا عادی بود گویا نه آنها مرد بودند با غرایز مردانه و نه اینها زن با اد و اطوارهای زنانه. نمی دانم شاید تمام این مردم جنس خنثی بودند که توجهی به هم نداشتند و منحرف نمی شدند.  شروع یک زندگی یک هفته ای در کشوری مسلمان اما با دیدگاه متفاوت از ایران. راهنمای تور جوانی ۲۱ ساله بود و در آنجا تحصیل میکرد بنا به گفته خودش اوقات آزادش را کار میکرد  دنبال ما آمده بود و مسافران شرکت را سوار ماشین ون کرد و با توضیح برنامه های تور ما را به هتل برد. جالب است زن و شوهری که با ما همراه شدند جوان بودند و مثل بقیه خب تصمیم گرفته بودند  مثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو را بکار ببرند و لباس بسیار نامناسبی پوشیده بود کنار دست من نشسته بود پرسید شما ناراحت نیستید من بی حجاب هستم؟ گفتم نه اعتقاد شما محترم است و به من هیچ ارتباطی ندارد . در برنامه گشت تور هم هیچ مشکلی با هم نداشتیم و عکسهای یادگاری زیادی با هم گرفتیم. شهری آرام با مردمی بشاش و سرزنده. با اینکه در خیابانهای اصلی شهر مملو از ماشین بود اما اصلا صدای بوقی از ماشینی شنیده نمی شد گویا این ماشینها اصلا بوق نداشتند. همه نوع انسانی را میدیدی . با تیپها و ظاهرهای مختلف. چون در فصل گرما بود ما آنجا رفته بودیم لباسهای خیلی آزادتری پوشیده بودند. حتی خانوادگی مادر و دختر و یا دو خواهر در کنار هم با حجاب اسلامی کامل و بی حجاب راه می رفتند. در فروشگاهها ، امکان دیدنی ، مساجد ، معابد و خلاصه در هر کجایی که فکرش را بکنید این تیپ های مختلف در کمال دوستی و آرامش زندگی میکردند و کار میکردند. بارها در پارکها دیدم دختران با حجابی که با دوست پسرشان نشسته بودند و بدون هیچ مفسده ای صحبیت میکردند. گفتم که گویا دو جنس خنثی هستند که بدون هیچ تماسی راحت نشسته اند و صحبت میکنند. پرسنل هتل که بیش از آنچه که فکرش را می کردیم به مسافران احترام می گذاشتند. بارها پیش آمد که ما پول را روی میز اتاق جا گذاشته بودیم اما خدماتی که برای تمیز کردن اتاق می آمدند هرگز نه دست به پول میزدند و نه خریدهایی که کرده بودیم و در اتاق بود. لازم به ذکر است که جهت انعام به خدمات هتل رسم بر این است که مبلغی را زیر بالش می گداری و پرسنل خدماتی میدانند که این مبلغ جهت انعام به آنهاست که ما هم بر همین منوال عمل میکردیم. حقیقتا مردمی مسلمان ، پاک سرشت و نیکو صورت بودند. بشاشیت و صفایی که در چهره های آنان می دیدی و برخورد با متانت و محبتی که با یکدیگر و با دیگران داشتند فرقی نمی کرد مسلمان بودی یا بودایی ، مسیحی بودی یا یهودی ، با حجاب بودی یا بی حجاب ، همه را به دید انسان نگاه می کردند و با انسانیت برخورد میکردند. یک هفته بدون استرس و فشار هم تفریح کردیم و هم به مسجد و نماز جماعت رفتیم. هم خرید کردیم و هم با مردم آنجا دوست شدیم. در هر مغازه ای می رفتیم با نگاه اخمو فروشنده روبرو نمی شدیم و بخاطر ظاهرمان با ما رفتاری که در خور ما نباشد انجام نمی دادند. وقتی مقایسه می کردم با فروشنده ها در ایران که چه برخورد ناشایستی با خریدار دارند غبطه میخوردم چه شده که این کشور مسلمان هستند با این فرهنگ زیبا با ما که مسلمانیم و فقط به پست و قیافه و ظاهر امر احترام میگذاریم. به کتاب فروشی مراجعه کردیم و دلی از عزا در کتاب فروشی جهت خرید کتاب در آوردیم. همه نوع کتاب به زبان انگلیسی در مورد اسلام و خدا با نویسنده های مختلف می دیدی و یکی از تفاوتها را در همینجا دیدیم که مردم اهل مطالعه کتاب نویسنده های مختلف هستند و ذهنی باز دارند. کتابهایی که ما مجبور بودیم به دلار تهیه کنیم و اگر در ایران اجازه ترجمه داده میشد با مبلغی بسیار پایین تر می توانستیم تهیه کنیم. حقیقتا چرا تفاوتی مابین مسلمانان ایران وجود دارد با مسلمانان مالزی که هر جا می روی با چهره های شاد روبرو میشود و بدون اینکه تو را بشناسند چشم به چشم میشوی سلام میکنند اما در ایران با پرخاش روبرو میشوی و حرفی ناشایست؟ چرا در مالزی به هر کسی برخورد میکنی با رویی گشاده روبرو میشوی اما در ایران با چهره ای عبوس و غمگین؟ مگر نه اینکه دین هر دوی این کشورها اسلام است؟ برایم جالب بود اولین کشور مسلمان است که می بینم مسلمانان در رفاه کامل زندگی میکنند و همه متمول هستند. کشوری که در عرض چند سال بجای پرداختن به دیگران به رفع عیوب خود پرداختند و حدیث امام صادق را که فرمودند:" خوشا به حال کسی که اصلاح عیوب خود از پرداختن به عیوب دیگران بازش دارد" به کار بردند. موردی که مرا ناراحت میکرد رفتار ایرانیان با هم بود. متاسفانه طوری بار امده ایم که در خارج از ایران هم تحمل یکدیگر را نداریم و زمانی که با هم روبرو میشویم گویا با هم پدرکشتگی داریم و بارها من این رفتار ناشایست را بین ایرانیان در هتل می دیدم و غصه می خوردم.  ای کاش روزی بیاید که ما هم چون دیگران فرهنگی بالا بیابیم . متاسفانه این سفر یک هفته ای به چشم بر هم زدنی تمام شد و زمانی که می خواستیم به ایران برگردیم غصه دار بودیم که ای کاش ما هم چون مردم با محبت مالزی بودیم و ای کاش مسئولین ما بجای این همه جنگ و جدال و دشمن خواندن مردم خودمان به فکر اصلاح امور مملکت بودند و این شادی را به جامعه ایران می آوردند.

                                                                                                 

نوشته شده توسط فریبا | موضوع: اجتماعي | لينک ثابت |
مراحل مهاجرت ما
تاريخ: دوشنبه نهم آذر 1388 ساعت :0:38

من از غرب متنفرم

فرید صلواتی

یکی از دلایل مهاجرت من این است که غرب بدرد نمی خوره و این چیزهایی که آقای صلواتی در پست بالا به آن اشاره کرده است میباشد

بسیاری از دوستان و خوانندگان این وبلاگ در ایمیل یا کامنت های خصوصی درخواست کردند مراحل مهاجرتمان را به طور مفصل شرح دهم. با اینکه بصورت پراکنده در پستها و نظرها مراحل را گفته ام در این پست به صورت مفصل شرح میدهم .

در سال ۲۰۰۳ همسرم تصمیم به مهاجرت می گیرد که البته آن موقع مجرد بودند. چون امکانات آن زمان و اینترت چون امروزه گسترده نبوده ایشان تنها می توانند از طریق وکیل اقدام کنند. با یکی از وکلا تماس می گیرند و مدارک خود را آماده می کنند و امتحان آیلتس میدهند و با نمره قبولی ارسال می کنند. قرار بر این میشود در سه قسط حق الزحمه را پرداخت کنند. آن زمان وکیل می گوید در عرض دو سال میروی و این دو سال بعدا تبدیل به سه سال میشود و هم اکنون شش سال . بعد از تکمیل مدارک ، ترجمه و ارسال برای دفتر وکیل در تورنتو در مارس ۲۰۰۴ فایل نامبر ارسال میگردد. حدود ۶ ماه طول میکشد تا فایل نامبر بیاید. از آن زمان دیگر هر چه تماس می گیرند همان جواب داده میشود که باید منتظر باشید قوانین عوض شده است. (شاید قسمت این بوده که ما با هم ازدواج کنیم) بعد از ازدواج از رفتن منصرف شدیم اما یک سال یک سال و نیم قبل در روزنامه خواندیم که خانم وکیل به شیراز آمده اند. تصمیم گرفتیم نزد ایشان برویم و با توجه به اینکه بیش از دو سوم پول و همچنین هزینه اداره مهاجرت کانادا را پرداخت کرده بودیم در صورت انصراف مبلغی از پول برمیگردد یا خیر؟ بعد از اینکه خانم وکیل را ملاقات کردیم ایشان گفتند سال دیگر این موقع شما کانادا هستید و سریع مدارک خانم را ترجمه کنید با هزینه آن بفرستید که پرونده شما تکمیل شود. این صحبت خانم وکیل یک بار دیگر ما را بر آن داشت که آیا مهاجرت کنیم یا نه؟ چند روزی با هم صحبت کردیم و در نهایت دیدیم شرایط کشور با روحیه ما جور نیست و تصمیم گرفتیم مهاجرت کنیم. سریع مدارک مرا ترجمه کردیم و با حدود دو میلیون که درخواست کرده بودند واریز کردیم و برای خانم وکیل ارسال کردیم. یعنی در اکتبر ۲۰۰۸ نامه اداره مهاجرت کانادا برای ما فرستاده شد که ۹۰ روز وقت داریم پرونده را به روز کنیم و مدارک تکمیلی را ارسال کنیم . مجددا عدم سوء پیشینه و دیگر مدارک (تحصیلی - سوابق کاری - دوره های آموزش دیده شده - حساب بانکی و...) ترجمه و تا فرصت باقیمانده ارسال گردید. البته در مدت ۶ سال یک بار دیگر آیلتس خواستند با توجه به اینکه مدرک آیلتس دو سال بیشتر اعتبار ندارد و همسرم مجددا آیلتس را امتحان دادند و نمره مورد نظر را کسب کردند. بعد  از به روز کردن مدارک گفتند حداکثر ۴ ماه طول میکشد که مدیکال بیاید. ما برنامه ریزی کردیم اگر اینچنین شود ما اوایل تابستان می توانیم برویم اما دقیقا ۱۰ ماه طول کشید تا مدیکال ما آمد یعنی اینکه در نوامبر ۲۰۰۹ مدیکال ما آمد. مراحل پزشکی را قبلا در پستی شرح دادم انجام شد و به سفارت کانادا در وین اتریش ارسال شد . لازم به ذکر است که پرونده ما در دمشق بود که بعدا در سایت مشاهده کردیم در ژوئن ۲۰۰۹ به ورشو در لهستان ارسال شده است و در مدیکال نوشته شده بود که به آدرس اتریش ارسال شود. در ضمن سوال کردیم مصاحبه چی میشود گفتند پرونده هایی که مشکلی ندارد و آفیسر ایرادی به آن نمی گیرد از مصاحبه معاف میشوند البته این را وکیل به ما گفت نمی دانم صحت دارد یا میخواسته چیزی گفته باشد. الان هم دو هفته است مدیکال ارسال شده است و نمی دانیم کی نامه ارسال پاسپورت برای ما می آید. ما امیدواریم تا این مدت باقیمانده تا سال جدید یعنی عید نوروز ویزای ما آمده باشد تا برای بعد از سال بتوانیم بلیط بگیریم.

پ.ن۱. دوستان میگویند گرفتن وکیل اجباری است؟ نه عزیزان بنظر من اگر کسی بتواند خودش فرمها را از سایت مهاجرت پرینت کند و بطور صحیح پر کند هیچ نیازی به وکیل نیست . چون وکلا فقط فرمها را تکمیل می کنند و برای سفارت ارسال می کنند و دیگر هیچ کاری از دستشان بر نمی آید. میتوانید از پرداخت حداقل ۶ میلیون پول بی زبان هم معاف شوید. با توجه به این همه وبلاگی که تمام مراحل را شرح داده اند و حتی طریقه پر کردن فرمها هم توضیح داده شده است. بنظر من کسی که آیلتس را امتحان میدهد و قبول میشود میتواند از پس چند تا فرم برآید. حال دیگر نظر خود دوستان مهم است.

پ.ن۲. کسانی که با قوانین جدید مهاجرت بعد از ۲۰۰۸ یعنی آنهایی که بعد از مارس ۲۰۰۸ ثبت نام کرده اند و جزو مشاغل مورد نیاز کانادا هستند در حدود دو سال طول میکشد تا مراحل مهاجرت را طی کنند شرایط بهتری دارند.

پ.ن۳. دوستانی که در مورد هزینه های اداره مهاچرت و نحوه پرداخت آن سوال دارند میتوانند شماره حسابها را از سایت مهاجرت یا سفارت کانادا درخواست کنند و از دو راه یا اینکه چنانچه آشنایی در خارج از کشور دارید میتوانید از طریق وی با کارت اعتباری ایشان یا از طریق صرافی ها میتوانید پول را واریز نمائید. ظاهرا خود صرافی های معتبر کارت اعتباری دارند که با گرفتن هزینه ای ارسال میکنند.

نوشته شده توسط فریبا | موضوع: پروسه مهاجرت | لينک ثابت |
عید بر عاشقان مبارک باد
تاريخ: جمعه ششم آذر 1388 ساعت :23:6

عید سعید قربان بر همه مسلمانان مبارک باد

 

عاشقان عیدتان مبارک باد

نوشته شده توسط فریبا | موضوع: مذهبي | لينک ثابت |
کلاس زبان انگلیسی
تاريخ: پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت :10:49

یکی از مهمترین موردی که همه دوستان به آن اشاره دارند تسلط به یکی از دو زبان مورد نیاز استانی است که می خواهیم اقامت کنیم. (انگلیسی و فرانسه) اگر هر دو را بلد باشیم که دیگه عالی میشود. از آنجا که ما متقاضی استانهای انگلیسی زبان هستیم و شکر خدا سام از این نظر هیچ مشکلی ندارد و من چون نزدیک چهار سال از کتابهای زبان و کلاس زبان دور بودم و زبان انگلیسی هم بسیار فرار میباشد تصمیم گرفتم برای تقویت زبانم دنبال کلاس بگردم. دوست عزیزم الهام  خانم استاد خودشان را پیشنهاد دادند که مراجعه کردم و گفتند ایشان فقط آیلتس آموزش می دهند. من در حال حاضر نیازی به این تخصص زبان ندارم و بیشتر نظرم روی تقویت مکالمه است. یکی از دوستان می گفت اینکه می گویند در محیط بخوبی یاد می گیرید و همانجا هم کلاس می روید گوش ندهید چون لهجه ها اینجا چنان متفاوت است که بسیاری از جملات آنها را حتی متوجه نمی شوید چه می گوید و با توجه به اینکه در ایران هم هزینه کمتر است و هم مشکلات مهاجرت را ندارید بهتر است حداکثر استفاده جهت یادگیری زبان را بکار ببرید. خلاصه منم در این مدت اینقدر اینجا و آنجا پیگیری کردم تا بالاخره توانستم خانمی که مدرس زبان هستند را انتخاب کنم. از انجایی که نمی توانستم وقتم را با آموزشگاه هماهنگ کنم بهتر دیدم کلاس خصوصی در خانه بگیرم. گرچه آمدن استاد به خانه گرانتر بود اما برای من که کارمندم و کارهای خانه هم دارم راحت ترم چونکه همان ساعاتی که میخواهم وقت بگذارم و به آموزشگاه بروم و برگردم حداقل دو ساعت از وقتم را می گیرد ساعاتش هم خودم نمی توانم بدلخواه هماهنگ کنم و مطمئنا خستگی کار اداره هم روی یادگیری تاثیر می گذارد و بهترین گزینه را بعد از مشورت با سام آمدن استاد به خانه دیدیم . خلاصه از امروز پنجشنبه هماهنگ کردیم استاد محترم تشریف بیاورند اولین جلسه را شروع کنیم. امیدوارم خداوند کمکم کند تا بتوانم در این چند ماه باقی مانده اگر خدا بخواهد برویم قدری زبان انگلیسی خودم را تقویت کنم تا در کانادا با مشکل کمتری برخورد نمایم. بخصوص که قصد ادامه تحصیل دارم و مهمترین مورد جهت ادامه تحصیل در کانادا تسلط به زبان است . برام دعا کنید.

پ.ن۱. امروز عصر استاد زبان آمد و مصاحبه ای گرفت یک کمی به خودم امیدوار شدم. آخه بعد از چندین سال که از کلاسهای زبان دور بودم می گفتم یادم رفته و باید از اول شروع کنم که بعدش گفت میتونی از کلاس ۶(level 6) شروع کنیم اما اگر صلاح بدونید از level 5 شروع کنیم. من که به خودم امیدوار شده بودم همان ۵ رو شروع کردم. خلاصه بعد از یک ساعت و نیم خیلی انرژی گرفتم که دلم نمیخواست به این زودی ها کلاس تعطیل بشه. شبی هم یک مرور حسابی روی درسها کردم تا جلسه بعدی فردا جمعه.

نوشته شده توسط فریبا | موضوع: پروسه مهاجرت | لينک ثابت |
قلک روی میزم و مرکز خیریه ریحانه
تاريخ: سه شنبه سوم آذر 1388 ساعت :21:34

امروز یکی ازهمکاران به اتاقم آمد وگفت فلانی توی این قلک پولی هم هست ؟ گفتم مگه چطور؟ گفت یه بنده خدایی مشکل مالی دارد میخواستم اگر اشکال نداشته باشه موجودی قلک را به او بدهیم. با تعجب به او نگاه کردم. لحظاتی ساکت نگریستم و یادم نیامد که حتی یک بار توی این قلک که شکل انار است حتی یک سکه ۵ تومانی انداخته باشد. نمی دانم شاید به مسائل شرعی وارد نبود که این درخواست را کرد. گفتم مگر این قلک مال منه که بتونم همچین کاری بکنم. این امانت یک مرکز خیریه است . یادمه سال ۷۶ یکی از دوستان تماسی گرفت و گفت درصدد تاسیس یک مرکز خیریه غیر دولتی برای زنان بدسرپرست و بی سرپرست هستیم و گفت مثل کمیته امداد و بقیه جاها قصد نداریم صدقه بدهیم میخواهیم مرکزی باشد که با کمک مردم اداره بشه و نیازمندان را آموزش دهیم وسیله کار را فراهم کنیم و بازاری برای فروش تولیدات آنها. در اصل میخواهیم ماهیگیری را به آنها یاد دهیم. آن زمان همسر استاندار وقت شهردار وقت معاونین آنها ، بسیاری دیگر از همسران مسئولین استانی جزء هیات موسس بودند. خلاصه منم با این انجمن همراه شد (مرکز مشارکت زنان نیکوکار ریحانه) خلاصه از سرکار خانم دکتر علی زاده که رئیس هیات مدیره بود تا من که از اعضا آخر آنان بودم همکاری کردیم و مرکز را سر و سامان دادیم. روز میلاد مولا امیرالمومنین ۱۳ رجب را روز افتتاح قرار دادیم و توسط خواهر آقای خاتمی رئیس جمهور وقت که براساس دعوت قبلی به شیراز آمدند در سالن سینا و صدرا مراسم افتتاحیه و شروع به کار رسمی انجام شد. همان سال به پیشنهاد یکی از همراهان قلکهایی درست کردیم به شکل انار و به هر کسی متقاضی بود دادیم در خانه ها ، مغازه ها، ادارات . خلاصه ته قلک هم باز بود و مانعی چسبانده شده مبنی بر اعتمادی که به دارندگان داشتند تا خود موجودی جمع شده را خارج کنند و به مرکز تحویل دهند. از آن زمان ۱۲ سال میگذرد و این قلک همچنان روی میز من میباشد. با اینکه مرکز ریحانه یکی از خیریه هایی است که فقط با کمک مردم اداره میشود خدا را شکر بسیاری از خانواده ها را سر و سامان داد و بسیاری از بیماران را برای مداوا و احیانا عمل جراحی همراهی کردو بسیاری دیگر از خدماتی که به همشهریان نیازمند شیرازی میدهد. بعدها قلک ها به صندوق کلیددار تبدیل شد اما در محل کار من همکاران به این قلک اعتقاد خاصی دارند.به همین خاطر هر وقت پر میشود خالی میکنم و در صندوق کلیددار قرار میدهم . یادمه پارسال یکی از همکاران گفت آشنایی در مشهد دارد چندین سال است که بچه اش دانشگاه کنکور میدهد و قبول نمی شود ماجرای حاجت دهی این صندوق را بهش گفته ام حالا نذر صندوق کرده و الحمدالله همان سال قبول شد. چون واقعا موجودی صندوف به دست مستحقش میرسد. امروز به این همکارم گفتم خانم عزیز مگه اجازه این صندوق دست من و توست؟ مگه صاحب این صندوق مائیم که براش تصمیم بگیریم . این صندوق امانت نزد منه اما ماهی یک بار که الحمدالله همکاران صدقه خوبی داخل آن می اندازند را به مرکز خیریه ریحانه تحویل میدهیم البته خودم نه آقای فلانی زحمتش را می کشد و بعد قبضش را می آورد. تعجبم بیشتر از این بود که این بنده خدا سالی چند بار مشهد میرود. هر سال کربلا یا سوریه میرود و حداقل سالی ۲ میلیون خرج میکند  و هیچوقت نشده برای این مسافرتها بگوید ندارد با اینکه زیارت رفتن امری ثواب و مستحب است اما تا زمانی که نیازمندی را می بینیم حتما ائمه راضی ترند پولی را که میخواهیم برای این زیارتها خرج کنیم به مستحقی برسد اما حالا که فردی نیازمند به او مراجعه کرده  آمده از جایی دیگر مایه بگذارد و به قولی خرج که از کیسه میهمان بود حاتم طائی شدن آسان بود.

پ.ن۱. چرا مردم ما فکر میکنند زیارت هر ساله لذتی مضائف برایشان دارد در حالی که گره از مشکل فردی نیازمندگشودن نه تنها لذت زیادی از رضایتمندی نصیب فرد مینماید بلکه چندین برابر رفتن زیارت ائمه در نزد خداوند ثواب و پاداش دارد. همانگونه که پیامبر  فرمودند: حج در خانه نیازمندان است.

نوشته شده توسط فریبا | موضوع: اجتماعي | لينک ثابت |
میهمانی دیشب مهاجرین
تاريخ: دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت :9:17

دیشب شب خوبی بود و بصورت مجازی با بسیاری از بچه های وبلاگ نویس متقاضی مهاجرت یا مهاجرت کرده به کانادا حرف زدیم و شادی کردیم. شادی ما نه از بابت این بود که یکی از هموطنانمون داره مملکت را ترک میکند بلکه بخاطر این بود که میخواستند زندگی جدیدی را به امید آینده ای بهتر برای خود و خانواده بسازند. زندگی که باید تجربه کنند تا بدانند چه باید کرد؟ بحث مهاجرت چند سالی است داغ داغ است و هر فردی که نتواند با شرایط موجود خود را تطبیق دهد و فرصتهایی که برای رشد دارد مخصوصا تحصیلکرده ها و راه رشد بر او بسته باشد سعی میکند به جایی برود که بتواند از روزهایش و توانمندیهایش بیشتر استفاده کند . وقتی وبلاگ بچه ها را می خوانم اکثرا یا شاید همگی بر یک مورد اتفاق نظر دارند و انهم آینده بچه هایشان است. همه می گویند نمی خواهند در آینده شرمنده بچه هایشان باشد که شما فرصت مهاجرت و زندگی بهتری برای ما داشتید اما اقدام نکردید. به وضوح می بینیم که بسیاری از تحصیلکرده های ما در این مملکت به شغلهایی مشغولند که هیچ ارتباطی با درسی که سالهای جوانیشان در دانشگاه خوانده اند ندارد. بارها دیده ام که لیسانس روانشناسی ، ادبیات ، زبان انگلیسی ، کشاورزی ، بهداشت و.... در کارهای رانندگی ، خدماتی و... مشغول به کارند وقتی از آنها می پرسی می گویند به هر کجا مراجعه می کنیم امتحان می دهیم آخرش می بینیم این امتحانها فرمالیته است و بدلائل واهی نداشتن سابقه کار و از همه نداشتن پارتی ما کنار گذاشته شده ایم و قوم و خویشان خودشان به کار گمارده شده اند. این ناامیدی در جوانان تحصیلکرده سبب شده که مهاجرت از ایران در رده های بالای جدول مهاجرین از کشور قرار گیرد. دومین انگیزه جهت مهاجرت ما ارزش قائل نشدن برای آزادی ها فردی و حقوقی و کرامت انسانی است. همه دوست دارند در جامعه به انها احترام گذاشته شود اما متاسفانه می بینیم که بازم همان پدیده قوم و خویش سالاری بجای شایسته سالاری باعث شده که افسردگی در جوانان شایسته بوجود آید که پس از این تخصص من کجا باید استفاده شود؟ چرا اصلا درس خواندم و وقتم را در دانشگاه هدر دادم و حالا باید یا بیکار باشم یا حداقل برای خرج خودم به کارهایی که نباید مشغول باشم مشغولم. نمیخواهم خدای ناکرده شغلهای رانندگی و...را پایین بیاورم بلکه هر شغل شرافتمندانه ای جایگاه خودش را دارد اما باید سلسله مراتب حفظ شود و فردی که سالها وقت گذاشته و در رشته ای متخصص شده باید در جایگاه خودش کار کند و فردی که به هر دلیلی درس نخوانده به شغلی گمارده شود که نیاز به تحصیلات دانشگاهی نیست. همانطور که در دین ما می گوید عدل یعنی قرار دادن هر چیزی در جای خودش. اما امروزه متاسفانه عدل شده قرارگرفتن قوم و خویش بجای شایستگان در هر کاری. حتی در بازار آزاد هم که میخواهی کاری و حرفه ای راه بیاندازی بایستی آشنایی داشته باشید تا کارت راه بیافتد نمونه بارزش را اینجا کلیک کنید تا تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. به هر حال برای دوستان خوبم خورشید و شب عزیز و سارای مهربان آرزوی زندگی پربار و با سعادتی در کانادا و پروازی آسان و راحت طلب می نمایم.

نوشته شده توسط فریبا | موضوع: پروسه مهاجرت | لينک ثابت |